مرگ اتفاق شگفت انگیزی است.با این که مرگ یکی از انگیزه های زندگی است،امّا اکثر مردم طوری زندگی و رفتار میکنند که گویی مرگ هرگز وجود ندارد.برخی که بعد از گذشت سال ها از خواب بیدار میشوند ،به زندگی کردن علاقه مندتر می شوند.برخی دیگر دائماً فکرشان درگیر آن است  تا لحظه ی مرگ فرا برسد؛امّا بیشتر ما از آن واهمه داریم.علت این ترس جدایی ما از عزیزانمان است...

مردم همیشه برای اووه از صفت بداخلاق استفاده میکردند،امّا بداخلاق نبود؛بلکه علاقه ای به مدام لبخند زدن نداشت .آیا درست بود که فقط به خاطر همین یک صفت به او به چشم یک جنایتکار نگاه کنند؟!

گاهی وقتی مجبوریم با دستان خودمان عزیزترین شخصی را که ما را درک می کرده به خاک بسپاریم،چیزی در درونمان نابود می شود .زمان هم مسئله شگفت انگیزی است. اکثراً فقط برای آینده زندگی می کنند.سخت ترین سن و سخت تربن روزها،روزهایی است که مجبور هستیم به جای نگاه به آینده بنشینیم و به گذشته فکر بکنیم و وقتی دیگر زمان زیادی پیش روی خودمان نمی بینیم، برای ارزش های دیگری زندگی کنیم؛برای خاطراتمان... 

گذراندن یک بعد از ظهر زیر اشعه های زیبای خورشید ...

بوی خوش بهار و درختانی که زندگی دوباره یافتند و شکوفه زدند ...

گذراندن یک بعد از ظهر تعطیل با نوه ها و فرزندان در یک کافه ی دنج...

 آدم ها بعد از رفتن عزیزانشان از زندگی دست میکشند ،یعنی نمی توان گفت اووِه بعد از سونیا مرده بود ؛ نه او نمرده بود، فقط دست از زندگی کشیده بود.

#فردریک بکمن