تکه ابری به وسعت آسمان

من فوق العاده ام!

می دونی؟

خوشگلی در اصل ، هیچ ربطی به قیافه نداره

درباره ی رنگ مو ، سایز یا شکل نیست

به نوع راه رفتن و صحبت کردن

وطرز فکر کردن آدم بستگی داره.

این که راست بایستی،

مستقیم توی چشم مردم نگاه کنی

لبخندی کشنده به طرفشون پرتاب کنی

و بگی "گورت رو گم کن"

من فوق العاده ام!


"ژوان هریس"


یار غریب و مهربان

از کتابفروشی پرسیدند : 

اوضاع کسب و کار چطور است؟

گفت: کساد

 گفتند چرا؟

پاسخ داد: آنها که پول دارند اهل مطالعه نیستند و آنها که سواد دارند پول کتاب خریدن ندارند…!


پ ن ۱: دیدن  این عکس هم خالی از لطف نیست...

پ ن۲:از نظر شما علت پایین بودن سرانه مطالعه چی میتونه باشه؟





زنگوله؟

 آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته. تمام روز را در پی یک روباه با اسبش می‌تاخته تا جایی که روباه از فرط خستگی نقش زمین می‌شده. 

بعد آن بیچاره را می‌گرفته و دور گردنش، زنگوله‌ای آویزان می‌کرده. در ‌‌نهایت هم ر‌هایش می‌کرده. تا اینجای داستان مشکلی نیست. 

روباه مسافت زیادی را دویده، وحشت کرده، خسته هم شده، اما زنده و سالم است. هم جانش را دارد، هم دُمش را. پوستش هم سر جای خودش است. می‌ماند فقط آن زنگوله…!

از اینجای داستان، روباه هر جا که برود یک زنگوله توی گردنش صدا می‌کند. دیگر نمی‌تواند شکار کند، زیرا صدای آن زنگوله، شکار را فراری می‌دهد. بنابراین «گرسنه» می‌ماند. 

صدای زنگوله، جفتش را هم فراری می‌دهد، پس «تنها» می‌ماند. از همه بد‌تر، صدای زنگوله، خود روباه را هم «آشفته» می‌کند، «آرامش»‌اش را به هم می‌زند. 

دقیقا این‌‌ همان بلایی است که انسان امروزی سر ذهن پُرتَنشِ خودش می‌آورد. خودش را اسیر توهماتش می‌کند. زنگوله‌ای از افکار منفی، دور گردنش قلاده می‌کند. 


بعد خودش را گول می‌زند و فکر می‌کند که آزاد است، ولی نیست. 


برده افکار منفی خودش شده و هر جا برود آن‌ها را با خودش می‌برد. آن هم با چه سر و صدایی، درست مثل سر و صدای تکان دادن پشت سر هم یک زنگوله…!



و من با تمام وجود اشک ریختم...

​آدم حساسی نیستم. وقتی خانه‌ی والدینم را ترک کردم گریه نکردم، وقتی گربه‌ام مُرد گریه نکردم، وقتی در ناسا کار پیدا کردم، گریه نکردم. 

حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نکردم.

اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه کردم بغضم گرفت، با تردید با پرچمی که بنا بود روی ماه نصب کنم بازی می‌کردم. از آن فاصله، رنگ و نژاد و ملیتی نبود، ما بودیم و یک خانه گرد آبی. با خودم گفتم انسانها برای چه میجنگند؟ انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کرهٔ زمین با آن عظمت، پشت انگشت شصتم پنهان شد و من با تمام وجود اشک ریختم.


نیــل آرمستـرانـگ / از اولین فضانوردان تاریخ




سلف سرویس

میگویند "امت فاکس" نویسنده و فیلسوف معاصر ایرلندی در اولین سفر خود به آمریکا برای صرف غذا به رستورانی رفت. او در گوشه‌ای به انتظار پیشخدمت نشست، اما کسی به او توجه نمی‌کرد. از همه بدتر افرادی که بعد از او وارد شده بودند همگی مشغول خوردن بودند. پس از چند دقیقه با ناراحتی از مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود پرسید: من ۲۰ دقیقه است که اینجا نشسته‌ام، چرا پیشخدمت به من توجه نمی‌کند؟ درحالی که همه مشغول خوردن هستند و من درانتظار نشسته‌ام؟ مرد پاسخ داد: اینجا "سلف سرویس"است؛ به انتهای رستوران بروید و هرچه می‌خواهید در سینی بگذارید، پول آن را بپردازید و غذایتان را میل کنید. "امت فاکس" بعدها دراین خصوص نوشت: "احساس حماقت می‌کردم؛ وقتی غذا را روی میز گذاشتم ناگهان به ذهنم رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخداد، فرصت، موقعیت، شادی و غم در برابر ما قرار دارد. درحالی که اغلب ما بی‌حرکت روی صندلی خود چسبیده‌ایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده‌ایم که او چرا سهم بیشتری دارد! ولی به ذهنمان نمی‌رسد از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است و برداریم. 



Designed By Erfan Powered by Bayan